درامتدادسرنوشت

ناگفته های دل...

خداجونم...

خدایــا:تــــــــو را غریب دیدم و غریبانه غریبتـــــــ شدم.

تــــــو را بخشنـده پنداشتم و گنهکار شــــــــدم.

 تـــــــو را وفادار دیــــــدم و هر جا رفتــــم بازگشتم.

 تـــــــو را گرم دیــدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم.

  تـــــــــــو مرا چه دیـــدی وفادار ماندی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 14:16  توسط نوا  | 

بامن تماس بگیرخدایا...

هرروزشیطان لعنتی

خط های ذهن مرااشغال می كند

هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏

آن وقت من اشتباه می كنم و او

با اشتباه های دلم حال می كند.

دیروز یك فرشته به من می گفت:

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی؟!

یادش به خیر

آن روزها

مكالمه با خورشید

دفترچه های ذهن كوچك من را

سرشار خاطره می كرد

امروز پاره است

آن سیم ها

كه دلم را

تا آسمان مخابره می كرد.

×××

با من تماس بگیر ، خدایا

حتی هزار بار

وقتی كه نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 10:57  توسط نوا  | 

درقیرشب...

دیرگاهی است که در این تنهایی         
رنگ خاموشی در طرح لب است         
بانگی از دور مرا می‌خواند         
لیک پاهایم در قیر شب است         
رخنه‌ای نیست در این تاریکی         
در و دیوار به هم پیوسته         
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین         
نقش وهمی است ز بندی رسته         
نفس آدم‌ها         
سر بسر افسرده است         
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا         
هر نشاطی مرده است         
دست جادویی شب         
در به روی من و غم می‌بندد         
می‌کنم هر چه تلاش،         
او به من می خندد .         
نقش‌هایی که کشیدم در روز،         
شب ز راه آمد و با دود اندود .         
طرح‌هایی که فکندم در شب،         
روز پیدا شد و با پنبه زدود .         
دیرگاهی است که چون من همه را         
رنگ خاموشی در طرح لب است .         
جنبشی نیست در این خاموشی         

دست‌ها پاها در قیر شب است .

                                             ((سهراب سپهری))

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 10:36  توسط نوا  | 

تفاوت عشق ودوست داشتن ازدیدگاه دکترشریعتی


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
.
.
.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
.
.
.
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن بینایی می دهد
.
.
.
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
.
.
.
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
.
.
.
از عشق هرچه بیشتر بنوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ، تشنه تر
.
.
.
عشق نیرویی است در
عاشق که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست که دوست را به دوست می برد
.
.
.
عشق
تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
.
.
.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند
.
.
.
در عشق رقیب منفور است
در دوست داشتن است که : ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
.
.
.
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 15:42  توسط نوا  | 

...

من دراین نقطه ی کوردربلاتکلیفی...

در کش وتوی خیالی جانگاه...

به افق چشم بدوزم تاکی!...

بی سبب منتظرمعجزه ام...

پی شمردیده براین راه کبود...

می روم درپی تو،سالهاآمدورفت...

بارهامن دیدم،کوچ مرغان غزل خوان چمن را...

سفرچلچله ها،کوچ برف ازدل کوهساران بلند...

کوچ هرفصلی را،لیک یادتوزدل کوچ نکرد...!

امیدوارم باتموم شدن سال،همه ی غم ها،غصه ها،افکارمنفی،یادوخاطره ی بعضی چیزای بی ارزش هم،تووجودمون وافکارمون تموم شه.

 عیدتون مبارک دوستای گلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 15:40  توسط نوا  | 

جواد نوروزی درجواب فروغ فرخزاد:

جواد نوروزی درجواب فروغ فرخزاد:

دخترک خندید وپسرک ماتش برد !که به چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب رادزدیده،باغبان ازپی او تند دوید،به خیالش می خواست،حرمت باغچه و دختر کم
سالش را،از پسر پس گیرد !غضب آلود به او غیظی کرد !این وسط من بودم،سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم،من که پیغمبر عشقی معصوم،بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق،و لب و دندانِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام !هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:57  توسط نوا  | 

سیب وپندار

توبه من خندیدی!

ونمی دانستی من به چه دلهره ای ازباغچه ی همسایه سیب رادزدیدم

باغبان ازپی من تنددوید،سیب را دست تو دید،غضب آلودبه من کرد نگاه 

سیب دندان زده ازدست توافتادبه خاک

تورفتی،وهنوزسال هاست که درگوش من،آرام آرام،خش خش گام توتکرار کنان 

میدهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم:

                            که چراباغچه ی کوچک ماسیب نداشت!!

من به تو خندیدم!

خوب می دانستم تو به چه دلهره ای،ازباغچه ی همسایه سیب را دزدیدی،باغبان ازپی تو تنددوید

ونمی دانستی پدر پیرمن است،من به توخندیدم تا که باخنده ی خود پاسخ عشق توراخالصانه بدهم.

اشک چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو،سیب دندان زده ازدست من افتاد به خاک......

دل من گفت:برو!چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ توراوهنوزسال هاست

که درذهن من آرام آرام غربت بغض تو تکرارکنان میدهدآزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم:

                              کاش باغچه ی کوچک ما سیب نداشت!

                                                                             فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9:5  توسط نوا  | 

ماخداراداریم...

توکه درباورمهتابی عشق،رنگ دریاداری

          فکر امروزت باش به کجا می نگری؟!

               زندگی ثانیه ایست،وسعت ثانیه را می فهمی؟

                             میشود مثل نسیم بال دربال پرستوبزنیم

                                                            بوسه برقلب شقایق بزنیم

                                                            هیچکس تنهانیست

                                                  ماخداراداریم

                                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 18:15  توسط نوا  | 

5وارونه...!

گفت:۵وارونه چه نام دارد؟ خواهرکوچکم این راپرسید.من به او خندیدم.کمی ازرده وحیرت زده گفت:روی دیوارودرختان دیدم.بازهم خندیدم.گفت:دیروز خودم دیدم که مهران پسرهمسایه ۵وارونه به مینو داد.انقدرخنده برم داشت که طفلک ترسید،بغلش کردم وبویسدمش وباخودگفتم:

((بعدهاوقتی غم سقف دلت راخم کرد،بی گمان می فهمی ۵وارونه چه معنادارد!))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 17:35  توسط نوا  | 

دیالوگ باخدا...

گفتم:خدایا ازهمه دلگیرم!

گفت:حتی ازمن؟!

گفتم:خدایادلم راربود!

گفت: بیش ازمن؟!

گفتم:خدایاچقدردوری!

گفت:تو یامن؟!

گفتم:خدایاتنهاترینم!

گفت:پس من؟!

گفتم:خدایاکمک خواستم!

گفت:ازغیرمن؟!

کفتم خدایا دوستتت دارم!

گفت:بیش ازمن؟!

کوله بارم بردوش،سفری باید رفت،سفری بی همراه،گم شدن تا ته تنهایی محض،یارتنهایی من(خدا)بامن گفت:هرکجا لرزیدی،ازسفرترسیدیی،توبگو از

ته دل:من خدارادارم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 19:6  توسط نوا  |